راوی داستان هانس شنیر است، یک دلقک حرفه‌ای که در ظاهر خندان و شوخ‌طبع است، اما درونش پر از اندوه، شکست و سرخوردگی است.

او در آغاز داستان پس از یک اجرای ناموفق، زخمی و تنها در آپارتمانش نشسته و گذشته‌اش را مرور می‌کند.

هانس عاشق زنی به نام ماری بود — دختری کاتولیک که به سبب اختلافات مذهبی، او را ترک کرد.

هانس از خانواده‌ای ثروتمند اما بسیار ریاکار است؛ پدر و مادرش ظاهر مذهبی دارند اما فاقد محبت و صداقت‌اند.

زندگی‌اش به‌تدریج فرو می‌پاشد: کارش را از دست می‌دهد، پول ندارد، ماری را از دست داده است و جامعه هم او را به عنوان «دلقک» جدی نمی‌گیرد.

در طول داستان، تلفن می‌زند به دوستان و آشنایان تا کمک بگیرد، ولی همه پشت نقاب اخلاق و دین، از او روی‌گردان هستند.

در پایان، هانس با چهره‌ای خسته و تحقیر‌شده در خیابان جلوی ایستگاه قطار می‌نشیند و برای پول‌ها‌یی که مردم از روی ترحم به او می‌دهند، نمایش خیابانی اجرا می‌کند — تصویری تراژیک از انسانی که نه تنها عاشقِ ماری، بلکه عاشق صداقت و انسانیت است، اما آن‌ها را در جامعه‌ای اخلاق‌زده و دروغین نمی‌یابد.



هانس دلقکی است که با چشمان باز حقیقت را می‌بیند، در حالی که دیگران پشت ماسک‌ها پنهان شده‌اند — و همین صداقت، او را از دیگران جدا و تنها می‌کند.