اوه، مردی میانسال و بسیار منظم، سخت‌گیر و بدخلق است که در محله‌ای کوچک زندگی می‌کند. او سال‌ها در یک شرکت کار کرده، همسرش **سونیا** را از دست داده و بعد از بازنشستگی احساس پوچی می‌کند.  
اوه قواعد زندگی را دقیق و خشک دنبال می‌کند — برایش همه چیز باید طبق قانون و نظم باشد؛ از نحوه‌ی پارک کردن ماشین تا نوع بازی بچه‌ها در خیابان!

پس از مرگ همسرش، تصمیم می‌گیرد زندگی خود را پایان دهد، اما هر بار **اتفاقی کوچک** مانع از انجام آن می‌شود:  
مثلاً خانواده‌ای مهاجر به نام **پروانه و پاتریک** به خانه‌ی کناری‌اش نقل‌مکان می‌کنند و ناخواسته زندگی او را به هم می‌ریزند؛ یا گربه‌ای زخمی جلوی خانه‌اش پیدامی‌شود، یا همسایه پیرش کمک می‌خواهد.

به‌تدریج، تعامل با این آدم‌ها باعث می‌شود اوه از پوسته‌ی خشک خود بیرون بیاید. با وجود اینکه همیشه غر می‌زند و به همه چیز ایراد می‌گیرد، در خفا کارهای مهربانانه زیادی انجام می‌دهد و نشان می‌دهد پشت آن چهره‌ی تلخش، قلبی بزرگ و صادق قرار دارد.

در طول داستان، گذشته‌ی او (عشق عمیقش به سونیا، سختی‌های کار و زندگی، و تلخ‌ترین شکست‌هایش) روشن می‌شود و خواننده متوجه می‌شود چرا رفتارهایش تا این حد متفاوت و محافظه‌کارانه‌اند.

در پایان، اوه فهمیده می‌شود که به‌رغم ظاهر خشنش، **عامل پیوند و محبت در محله** شده است — مردی که نخواست دیگر زندگی کند، اما باعث شد چندین نفر زندگی بهتری داشته باشند.

نویسنده با ظرافت و طنز، نشان می‌دهد مهربانی همیشه می‌تواند در ساده‌ترین رفتارها جریان داشته باشد.